بلخره وقت گیر آوردم.
همیشه وقتی آغاز به انجام یه کار نوین میکنم اینجوری میشم.
باید یک ماهی بگذره تا بتونم کار و توی روتین روزانهام وارد کنم.
وگرنه این چند روز اول انگار یه آدم سرگردون و حیرون وسط میدون تکسیم استانبولام.
حالا شاید بگین چرا میدون تکسیم؟
چون به طرز وحشتناکی دارم درمورد سفر مینویسم و این روزا واقعا
با تک تک نورونهام دوست دارم بزنم برم از این شهر.
ولی متاسفانه بودجه مالی ندارم و نمیتونم هم از خانواده درخواست کمک کنم.
تصمیم گرفتم امسال بزارم روی آپدیت وسیلهها و تجهیزاتم از عکاسی و سفر.
حدالقابلیت سفر به شهرهای نزدیک و حتی خود شهر خودمون رو ابتدا کنم.
ایشالا سال بعد اگ خدا خواست (یا هرکی دیگ) برم به شهرهای معروف (البته شاید با تور اگ ارزونتر در بیاد)
در هرصورت اوضاع همینجوری نمیمونه
من میرم آدمهای اطرافمم میرن
هیچ کس ثابت نمیمونه!!!!
خیلی فکر کردن بهش آزار دهنده و سخته ولی دیگ حقیقته و باید باهاش کنار اومد.
فعلا برم کتاب هوانورد و بخونم بعدم بخوابم.
در روز جاری توهم سرماخوردگی داشتم البته.
نمیدونم روز آینده که بیدار میشم حالم چجوریه!
ولی خب الان خیلی احساس خستگی میکنم.
بااینکه قبل 12 ظهر قهوه خوردم و حتی ظهر هم سه ساعتی خوابیدم
و به هیچ کدوم از کارهام نرسیدم!
هیفده اردیبهشت چارصد و دو.
ساعت یازده و سی و نه دیقه شب.
روز یکشنبه.
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد