کاش میشد واقعا به عنوان یه انسان بالغ همه چی رو
ول کنم بزارم از این شهر کشور و حتی درصورت توانایی سیاره برم.
این آدمها به شدت زیادی دارن منو اذیت میکنند.
در روز جاری یکی دیگ بم گفت تو خیلی عجیبی.
این جمله ر ودوست دارم اصلا ناراحتام نمیکنه.
ولی هردفعه بعدش به این قضیه فکر میکنم که خب الان عجیبام بعدش چی؟
این عجیب بودن توی این بازه زمانی توی این مکان چه بدردم میخوره؟؟
واقعا تک تک آدمها دارن از جون مایه میزارن که اذیتام کنن
شاید من خیلی حساس شدم.
نمیدانم
درهرصورت اطلاعی ندارم.
ده فروردین چارصد و دو.
ساعت یک و سی و نه دیقه شب.
روز پنجشنبه.
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد