اینقد که تنها نبودم و اینقد که تو خونمون آرامش پیدا نمیشه
خروجی شده اینکه وقتی یه روز تنها میمونم خونه و خانواده میرن مسافرت
من اینقد از این تایمی که در اختیار دارم هیجان زده میشم که نمیدونم کدوم کارامو انجام بدم
الان اینجوری ام که ساعت ده شب شده و من هی از یه کاری می پرم روی کار دیگ
تازه برداشتم برای خودم پیتزا هم سفارش دادم با انیکه از شنبه دارم میرم باشگاه و این واقعا ناراحتم میکنه
و واقعا نمیدونم تا کی قرار که من با عذاب وجدان غذا بخورم و هیچی از لذت غذا نفهمم.
این قضیه واقعا یه جاهایی عصبی کننده میشه!
کمرمم گرفته و به طرز وحشتانی تیر میشکه وقتی حرکت میکنه
این خودش حاوی اینهخ که من رسما باید بلند میشدم با خانواده راهی میشدم
نه اینکه تنها بشینم تو خونه و برای خودم گوه گیجه بگیرم که کدوم کارامو انجام بدم
و به کدوم کارام برسم!
کاش اینجوری نبود و این قضیه واقعا ناناحت ام میکنه!
.
ساعت ده و دوازده دیقه شب.
روز هفت تیر چارصدو دو.
روز چهارشنبه.
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد