خرید بک لینک

سال تازه شد.

هالی فاکینگ شات.

دوست داشتم بیشتر بگویم ولی فعلا بس است.

از وقت‌هایی که آدم‌ها خیلی مستقیم بدبختی‌هامو میزنن تو صورتم متنفرم.

البته دروغ چرا؟!

اون لحظه متنفرم، ولی بعدش باعث میشه به خودم بیام.

احساس می‌کنم گاهی وقت‌ها لازمه یکی واقعیت و تنبلی و هیچی نبودنت روی کره‌ی خاکی رو

بزنه توی صورتت.

البته اینکه اون یه نفر کی باشه و شما دونفر تو چه موقعیتی باشین خیلی مهمه!

اما این‌روزا واقعا با اینکه بهار اومده، دپرشن قوی از لحاظ نافرم بودن جسمی اومده سراغم.

چون هرجایی میرم، فاکینگ هرجایی، مخصوصا این چندروز که سعی کردم منزوی نباشم

و خونه فامیل‌های نسبتا نزدیک برم

(که فکر می‌کردم آدم‌های مهمی هستند، ولی فهمیدم سلامت روان‌ام مهم‌تره تو این وضعیت)

همه‌اشون به اضافه وزن‌ام اشاره کردن. نه یکبار بلکه چندین بار.

بله، درسته چاقی واقعا بده.

لنت به کسی که اصلا بخواد چاقی رو عادی‌سازی کنه.

من اصلا قصد ندارم چاق بمونم.

آدم‌ها باید بدونن چاق شدن همیشه بر پایه پرخوری فقط اتفاق نمیوفته!

آدم افسرده میشه، آدم کم تحرک میشه، آدم براش مشکل پیش میاد و هزاران چیز دیگه.

خداروشکر که عید توی بهاره، اگ این حجم از حمله رو توی فصل پاییز یا زمستون تجربه می‌کردم

قطعا تجربه خودکشی ناموفق به رزومه‌ی زندگی‌ایم اضافه می‌شد.

.

آپدیت خبری زیاد هست.

کار هست، رابطه‌ها و آدم‌ها گاهی هستن و گاهی نیستن.

ترجیح میدم تو پست بعدی که حسش اومد به اینا بپردازم.

در هر صورت چه بخوام چه نخوام 402 هم استارت خورد.

باتشکر.

چهار فروردین چارصد و دو.

ساعت شیش و سی و چهار دیقه‌ی غروب.

روز جمعه.

برچسب: نویسنده: سپیده اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:45

صفحه بندی