مغزم دچار اسپاسم عضلانی شده.
قبلا که اینستا فیلتر بود و فیلترشکن نداشتم چقدر اینجا مینوشتم!!
الان ولی اینقد دامنه پلتفرم هایی که توش فعالیت میکنم زیاد شده
بعضی وقت ها یادم میره که چی یادم میره!
الان داشتم یه ویدیو توی یوتیوب درباره اپلای میدیدم بعد
با خودم فکر کردم چقدر هیچی نمیدونم و چقدر سردرگمم.
قطعا هممون این روزها به مهاجرت فکر میکنیم البته یه تعداد اندکی هم هستن
که مهاجرت و دوست ندارن و از این قضیه که همه دارن میرن
یا همه تو فکر مهاجرتن ناراحتن.
متاسفانه من جزو دسته دوم نیستم و جزو دسته اولم نیستم
یه جورایی گیر کردم وسط و نمیدونم دنیا دست کیه و به کجا صعود میکنه!
الان تقریبا همه چی استیبل شده و وقتی دارم اینو مینویسم با خودم فکر میکنم
که همین زمان آینده یه بلایی سرم میاد که استیبیل از صد جام بزنه بیرون!
ولی خب الان پنجره بازه، پنکه روشنه و داره یه باد ملایمی میزنه و منم توی ندونم ترین حالت ممکنم هستم.
شاید برم نقاشی بکشم البته نه نقاشی دوستم که الان تاریخ و دیدم و یادم اومد که تولدش در زمان حاضر بود.
یه نقاشی رندوم از توی پینترست با اضافیجاتی که بهم حس خوبی میده!
در روز جاری حقوق ماه اولمو گرفتم و شاید برای پنج دیقه خوشحال بودم
نمیدونم چرا دیگ نمیشه مثل قبل خوشحال سگی بود.
این غمگین بودن یه جاهایی بهم اسیب میزنه حتی به ادمی که باهاش حرف میزنم.
بارها شده یکی از مهم ترین ادم های زندگیم از خوشحالیش و اتفاقای خوب زندگیش گفته
و من از ته قلب شاید براش خوشحال شده باشم ولی نتونستم چیزی بگم و خوشحالیمو بروز بدم.
نمیدونم حتی توی حین نوشتن این متن هم حالم عوض شد در این حد مودی ام.
یادمه پاییز اومده بود من وبلاگ نویسی رو ابتدا کردم و چقدر غر میزدم
الان بهار و تابستونه و به نظرم اون حالت استیبیلی که ازش حرف میزدم
بخاطر همین فصل هاست وگرنه اگ نیمه دوم سال بودیم همچنان غمناک ترین بودم
ولش کن. غر برای زدن زیاده
فعلا برم ببینم دنیا دست کیه
البته که ساعت دوازده شب کسی نمیره ببینه دنیا دست کیه.
.
ده خرداد چارصدو دو.
ساعت دوازده و سه دقیقه شب.
روز سه شنبه درحال ورود به چهارشنبه.
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبرینژاد